باورم نمی شود

باورم نمی شود از تو بگذرم ولی

فکر عاقلانه ایست

از تو می شوم جدا

 کیش و مات عاطفه با مترسکی سیاه

آدمک تمام شد بازی میان ما

 بامن حرف نزندل شکستهبامن حرف نزن ....

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جیرجیرک

[گل]اینجارو نمیخواین گرد گیری کین خاک گرفتس. تو این ساعات عزیز ما رو هم یاد کنین[گل]

زن

سلام بیا دستای همو بگیریم[بغل]

ترتیزک

تشدید رویکرد زبانی شاعران از اواسط دهه هفتاد به بعد باعث غفلت عده کثیری از انان از محتوا گردید چنانکه بداهه نویسی وحذف معنا در ساختمان بندی های خاص محل توجه شاعران شد که تعدد تولیدات از این دست این دهه وحتا تا کنون خود شاهد بسنده ای بر این مدعاست حال اینکه استعمال مولفه های مشترک وشباهت نوشتاری ومتعاقبا حذف فردیت ها در ملازمت فقدان معنا ، صلب اعتماد مخاطبان را به همراه داشت با این همه عده ای از شاعران نیز خویشتن داری کرده وبا عنایت واشراف بر حدود وثغور شعر معاصر وبحران مخاطب ونیز درک ودریافت تمنیات مخاطب با کنکاش در روزمرگی ومظاهر وجوانب اکناف خویش در تلفیق والتقاط تاریخ واسطوره ونیز اشنایی زدایی ازمضامین مطرود و رفتار مالوف کلمات به برساختن شعری تاویل مند اهتمام ورزیدند : به روزم ومنتظر.

مرتضي

من كه آپ مي كنم .. آب مي شوم [چشمک] [گل][گل][گل][گل][گل] بی تو طوفان زده دشت جنونم...صید افتاده به خونم تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از شهر سفر کردی و رفتی بی من از کوچه گذر کردی و رفتی قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم(تو ندیدی) چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم....

مرتضي

ر در تاریکی همین دور و برهای بی راه ماه همیشه تورهای تنیده ی بسیاری گسترانیده اند عاقل باش سرپیچی کن از هر چه بود از هر چه هست از درها و زدن ها و آری ها و آدمی از دستور و از گرفتن از گفتن ... از سکوت سرپیچی کن از وزیدن باد از پرده از پنجره از سایه از پاسبان او که از آشناترین تنگه ها به منزل امکان رسیده است حتما نزدیک ترین مقصد زندگی را گم خواهد کرد دریغا مسیر مستقیم میان بر بی راه و بی هودگی او که جهانش از جسارت یکی پشه ی کور کوچک تر است هرگز لذت عبور از راه های نا آشنا را نخواهد چشید سرپیچی کن پروانه ی خوش نشین یکی نسترن عنکبوت ها نیز گاهی شبیه ما همزادان همین خرداد خسته اند سيد علي صالحي

Tanha neshin

سلام بر شما دوست عزيز اگه دوست داريد دل نوشته هاي يه تنها نشين رو بخوني يه سري به من بزن منتظر حضورتون در وبلاگم هست. خبر بديد که لينکتون کنم ، اگه دوست داشتيد لينکم کنيد با اسم تنها نشين www.tanha-neshin.blogfa.com

azita

ای دختری که بوی بهار می دهی دست هایت هم و نگاهت نیز که شعله های آتش دوری است در آن برای من که نگاهم را گرم کنی و دست هایم را هم می خواهم در تو همه ی گذشته ام را فراموش کنم . تمام خاطرات تلخ و شیرین و تمام کسالت های دردبار این سال ها را می خواهم فرار کنم از زمستان خاموش اینجا به تابستان آغوش تو ... کاش که بشود.